تبلیغات برای دل خودم روی هوای مه آلود زمستان مینویسم نام تو را که تنها کسی است که مرا دوست داشت، تنها کسی که مرا میشناخت و تنها آیهای است که قلبم آن را قرائت کرد.در ترانههایم شوق را جستجو میکردم و در نوشتههایم عبارات با معنا را... در سکوتم حرفهای ناگفته را و در نگاهم انتظار و شوق را... دیگر حرفی نیست، یک سیب قرمز در آشفته بازار دلم میخرم، کال نیست، سالم و زیبا و تازه...
ماندهام، سرنوشتی موهوم، عاقبتی رو به خیر... نمیدانم اما هر چه هست، هر که هست، خدا هست و من و زندگی و دعا...
نوشته شده توسط زینب در تاریخ چهارشنبه 12 اسفند 1388
خنده خندید و گفت : آه . . . چرا غمگینی . گریه ناله ای کرد : از زندگی خسته ام .خنده شادی کنان خطاب به او گفت : زندگی زیباست ، لبخند بزن . گریه جواب داد : من برای گریه آفریده شده ام . تو همیشه در خانه های مجلل و خوشبخت جای داری ،ولی من همواره در دل گرفتارانبوده ام .تو آنقدر مغروری که بروی لب خستگان نمی نشینی .خنده تبسمی کرد و گفت : من به دنبال کسی هستم که مرا فراخواند . این گرفتاران هیچ گاه مرا صدا نمیکنند ، و من همواره در بین افراد شاد هستم .گریه قطره اشکی ریخت و آرام گریست . خنده به او نگریست و بعد گریخت . گریه به دنبالش دوید او لبخند خود را جا گذاشته بود و از آن پس همواره خنده ، گریه ای همراه داشت.
نوشته شده توسط زینب در تاریخ پنجشنبه 6 اسفند 1388
از یاد برده ام لحظه هارا ...! کجا به دنبالت بگردم؟
میان زندگی و مرگ من تنها فراموشی حکمرانی میکرد...
باور هایم همه سوخت، آتش گرفتم و قلبم تنها ماند
خاکستر وجودم، قلبم را تسخیر کرد و سکوتی زخمی آسمان قلبم را فرا گرفت
درخودم گم شدم، آرامشی مرگ گونه قلبم را فرا گرفته...
محکوم کدامین خیال شده ام ؟ که حتی فردا هم دیگر به سراغم نمی آید
کجا به دنبالت بگردم ؟ تنها نشانی ام از تو، آن بوته گل یاس بر مزارت بود
و حالا که تمام دنیایم را خاکسترسرد فرا گرفته... چگونه بیابمت ؟
حال که وسوسه ی بیداری، مثل خواب آرمیده !
باران هم دیگر سقوط نمی کند!
سکوت را هم، تار عنکبوتی حصار کرده !
سایه ها هم ... نه ، سایه ای دیگر نیست تا شکل دهم شب را بر روی دیوار!
وازه ها بی معنا و مفهموم ترین هجا ها را قربانی میکنند!
و هم آغوش ِ مرگی خاموش شدن هم، دیگر بی معناست !
...
...
نوشته شده توسط زینب در تاریخ سه شنبه 4 اسفند 1388
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
"قیصر امین پور"

نوشته شده توسط زینب در تاریخ چهارشنبه 30 دی 1388
چشمهایم را كور می كنم.پاهایم را می شكنم.انگشتانم را بند بند می برم.سینه ام را می
شكافم.حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم.
اما قلبم را به بیگانه نمیدهم.
(دكترعلی شریعتی)
نوشته شده توسط زینب در تاریخ چهارشنبه 23 دی 1388
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک
بخرم . همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که
همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که
گفتم پولمان نمی رسد !" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت.
به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض
گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد."
پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم
میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از
مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد
و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را
خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه
می خورد."پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.
طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.
از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با
بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد
ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم
بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!"
پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" عد رو به من کرد
وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل
رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم
بخرم؟"ژاشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم،
گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری
." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت
خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان
یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و
دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است."
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری
به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر
مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم.
در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل
نوشته شده توسط زینب در تاریخ یکشنبه 13 دی 1388
سالهاست كه معنی با تو بودن را فراموش كرده ام.با این همه آدم های دور و برم،بیشتر از هر پرنده ی در برف مانده ای تنهایم.
من تنهاتر از آدم، در همه سال های تنهایی تبعید، تنهاترم از چشم هایی كه در قلب كویر، در تنهایی و غربت، قطره قطره بخار می شود.
هیچ پرنده ای نام مرا نمی داند.پرنده ای هستم كه از آسمان دور افتاده است.
دست هایم را به قنوت تو سپرده ام و چشم هایم را به سجاده ای كه سال هاست عطر تو را فراموش كرده.
نوشته شده توسط زینب در تاریخ یکشنبه 29 آذر 1388
دوباره امدم سوی تو خسته.....پشیمانم خدایا دلشکسته
گناهانم مرا شرمنده کرده.....خباثت را درونم زنده کرده
به هنگام معاصی غفلت از من....هوای نفس و شرم و خجلت از من
دلم با هر گنه خویی بگیرد.....ز رنگ شیطنت بویی بگیرد
در ان هنگام ای وای از دل من....خداوند و دل چون غافل من
خدایا شرم دارم در بر تو.....بزن اتش شوم خاکستر تو
من و این کوله بار پر گناهم.....خدایا یک نظر بر سوز و اهم
بسی با شیطنتها دل شکستم....ز کوی تو خدایا من گسستم
بسی بر سفره ی شیطان نشستم....ز خوبان ولایت دل شکستم
خدایا این منم عبد پشیمان....سیاهی دلم را کن تو درمان
الهی خسته هستم دل غمینم....ولی با وادی شیطان اجینم
شدم درمانده از دست دل خود.....رسان من را دمی در ساحل خود
ببین دست دعایم را به سویت.....بکش این جان ناقابل به سویت
دگر از وادی عصیان بریّ ام.....خداوندا خودت کی می خریّ ام
خداوندا دل زارم شفا ده......به دستانم برات کربلا ده
نوشته شده توسط زینب در تاریخ چهارشنبه 25 آذر 1388
" آخرین مطالب ارسال شده "
بنام خدای دل های آسمونی بچه ها ...
-------------------------------------------------------------------